خلاصه و نقد رمان جنگ و صلح اثر لئو تولستوی

رمان جنگ و صلح نوشته‌ی لئو تولستوی نویسنده مشهور روسی است، این کتاب یکی از مهم‌ترین رمان‌های ادبی جهان به شمار می‌رود. جنگ و صلح یک رمان نسبتاً طولانی است و مشتمل بر چهار جلد است. تولستوی در این رمان به جنگ‌های روسیه و فرانسه در خلال سال‌های ۱۸۲۰-۱۸۰۵ و همچنین زندگی پنج خانواده اشرافی روس در این ۱۵ سال می‌پردازد. من این کتاب را با ترجمه‌ی آقای محمدرضا سرشار در کتابراه خواندم در این نوشتار قصد دارم اندکی درباره آن بنویسم.

خلاصه رمان جنگ و صلح اثر لئو تولستوی

پنج خانواده اشرافی روس که عمدتا در این داستان حضور دارند عبارتند از: کنت بالکونسکی بزرگ، پسرش آندره و دخترش ماریا / کنت رستوف، همسرش، پسرش نیکلای، دخترش ناتاشا / کنت بزوخف و پسرش پی‎‌یر / واسیلی کوراگین، پسرش آناتول و دخترش هلن / آنا میخاییلونا و پسرش بوریس.

داستان از یک میهمانی اشرافی در پترزبورگ آغاز می‌شود که اکثر شخصیت‌های داستان در آن حضور دارند؛ همه جا صحبت از حمله‌ی ناپلئون به کشورهای اروپایی است و اینکه ارتش روسیه برای حمایت از اروپا (در برابر فرانسه) به ارتش اتریش ملحق شده است. پی‎‌یر جوانی ساده و صریح‌اللهجه‌ای است که به امر پدرش، کنت بزوخف ثروتمند (که در بستر مرگ است) برای یافتن کار به پترزبورگ آمده است و مدتی است که در منزل واسیلی کوراگین اقامت دارد و با پسر عیاش او، آناتول وقت می‌گذراند. پی‎‌یر همچنین دوست صمیمی شاهزاده آندره است؛ با اینکه ناپلئون با کشور آنها در حال جنگ است هر دو آنها معتقدند که ناپلئون انسان بزرگی است و در دل او را تحسین می‌کنند. شاهزاده آندره در حالی که همسرش (لیزا) باردار است قرار است به جبهه نبرد اعزام شود؛ پس به همراه همسرش به نزد پدر و خواهرش ماریا می‌رود و همسرش را به آن‌ها می‌سپرد، بالکونسکی بزرگ که به سختگیری شهرت دارد، در نامه‌ای به فرمانده‌ی ارتش، سفارش می‌کند مأموریت‌های جدی را به پسرش بدهند و به پسرش سفارش می‌کند که در جنگ او را سرشکسته نکند.

از سویی دیگر و پس از ماجراهای بسیار، کنت بزوخف می‌میرد و تمام ثروتش را برای پسر نامشروعش پی‎‌یر به ارث می‌گذارد و واسیلی کوراگین با مکر و حیله، کاری می‌کند پی‌‎یر با دخترش هلن ازدواج کند و برای پسرش آناتول، شاهزاده ماریا (دختر تقریباً زشت، ولی پرهیزکارِ بالکونسکی بزرگ و ثروتمند) را خواستگاری می‌کند، درخواستی که توسط بالکونسکی بزرگ و دخترش ماریا رد می‌شود. در جبهه نبرد، نیکلای، بوریس و آندره هر کدام در قسمتی از ارتش روسیه مشغول هستند؛ نیکلای دلش می‌خواهد فقط در جنگ باشد و بجنگد اما بوریس برخلاف او معتقد است که باید ترقی کند و دنبال این است که آجودان یکی از فرماندهان شود تا از جنگ دور باشد و پیشرفت کند. در ادامه شورای جنگ تصمیم می‌گیرند به قوای ناپلئون حمله کنند؛ در میدان نبرد، آندره گُردانش را به جلو هدایت می‌کند و به دل توپ‌های فرانسوی‌ها می‌زند، اما در همین حین چماق سنگینی بر سرش می‌خورد و بیهوش به زمین می‌افتد. بعد از اتمام نبرد، ناپلئون و ملازمینش که درحال بازدید از میدان نبرد هستند، پیکر شاهزاده آندره را می‌بینند و اول گمان می‌کنند که او مرده است؛ اما بعد متوجه می‌شوند که او زخمی است و دستور انتقالش به بیمارستان را می‌دهند؛ بدین ترتیب آندره اسیر می‌شود. در همین حال دیری نمی‌پاید که هلن به همسر خود (پی‌یر) خیانت می‌کند و پی‌یر با رقیب خود دوئل کرده و در مبارزه پیروز می‌شود، اما پی‌یر مقصر اصلی این اتفاق را همسرش می‌داند، بنابراین نسبت به او دلسرد شده، نیمی از اموالش را به او بخشیده و او را ترک می‌کند.

خلاصه رمان جنگ و صلح اثر لئو تولستوی

چند ماه بعد،‌ درست در روزی که آندره از اسارت آزاد شده و به خانه برمی‌گردد، همسر او لیزا وضع حمل می‌کند و پسری به نام نیکلای به دنیا می‌آورد و خود در همان وقت می‌میرد. پی‌یر در مسیر برگشت به طور تصادفی با پیرمردی برخورد می‌کند که ظاهری معنوی دارد و پی‎‌یر را به فراماسونری دعوت می کند تا روی سعادت و خوشبختی را ببیند؛ پی‌یر مجذوب صحبت‌های او شده و عضو این فرقه می‌شود. در این میان آتش جنگ داغ‌تر می‌شود و ناپلئون به مرزهای روسیه می‌رسد، به همین دلیل بالکونسکی بزرگ در چند استان مسئول بسیج قوای ذخیره می‌شود؛ همچنین ماریا پسر آندره را زیر بال و پر خود می‌گیرد و مشغول تربیت کردن او می‌شود و خود آندره نیز ملکی در زمین‌های پدری‌اش بنا کرده و بیشتر وقتش را آنجا می‌گذراند. همچنین پی‌یر نیز تحت تاثیر تعایم فرقه‌ی جدیدی که به آن گرویده است،‌ سعی می‌کند در املاکش اقداماتی اصلاحی را به نفع رعیت‌ها شروع کند؛ کاری که با وجود پیشکارش خوب پیش نمی‌رود. پی‎‌یر در راه بازگشت از املاکش سری به آندره می‌زند و افکار، رویاها و برنامه‌هایش را با آندره در میان می‌گذارد. اما آندره با عقاید او چندان موافق نیست. یک‌بار آندره برای کار اداری به خانه کنت رستوف می‌رود و با دیدن ناتاشا به او علاقمند می‌شود،‌ از سوی دیگر پدر آندره چندان با این ازدواج موافق نیست و در برابر اصرار آندره به او می‌گوید که یک سال برای معالجه به خارج برود و اگر بعد از یک سال باز هم خواست با ناتاشا ازدواج کند از نظر او مانعی ندارد؛ آندره این مسئله را با ناتاشا در میان می‌گذارد و می‌گوید در مدت این یک سال، ناتاشا اگر بخواهد می‌تواند با فرد دیگری ازدواج کند.

مدتی بعد استاد فراماسونری پی‌‎یر می‌میرد و ادامه‌ی زندگی برای پی‌یر به لحاظ روحی سخت می‌شود. در این میان ناتاشا که همراه خانواده در یک اپرا شرکت کرده است، آناتول (پسر واسیلی) را می‌بیند و آناتول به او اظهار عشق می‌کند؛ ناتاشا او را می‌پسندد و در حالت بحران روحی دوری از نامزدش (آندره) به روابطش با او ادامه می‌دهد. آناتول یک نقشه فرار طراحی می‌کند و سعی می‌کند همراه ناتاشا از شهر فرار کند،‌ اما در شب فرار،‌ نقشه خراب شده و آناتول متواری می‌شود. این خبر پخش می‌شود و ناتاشا سرخورده و افسرده می‌شود؛ چند ماه بعد که آندره از سفر یک ساله‌اش باز می‌گردد،‌ ماجرای خبر رسوایی آناتول و نامزدش ناتاشا را می‌شنود. آندره تصمیم می‌گیرد دیگر با ناتاشا ازدواج نکند اما کینه‌ی آناتول را به دل می‌گیرد و سعی در انتقام گرفتن از او را دارد.

با شروع مجدد جنگ، آندره دوباره به جبهه‌های نبرد با ناپلئون می‌رود. قوای متحد ناپلئون با گذشتن او از مرز روسیه، به طور مستقیم با این کشور وارد جنگ می‌شوند؛‌ روس‌ها نیز به دلیل قدرت ارتش ناپلئون تصمیم می‌گیرند دائم در خاک خود عقب‌نشینی کنند تا اینکه ناپلئون به نزدیکی مسکو می‌رسد. در زمانی که ارتش ناپلئون به نزدیکی املاک بالکونسکی بزرگ (در نزدیکی مسکو) آنها می‌رسد، بالکونسکی بزرگ می‌میرد و ماریا تنها می‌شود. نیکلای رستوف که به طور اتفاقی برای ماموریت به آن منطقه آمده است به ماریا برای اسباب‌کشی و دور شدن از مسکو کمک می‌کند و همانجا احساس می‌کند که به ماریا علاقمند شده است.

در همین حال ارتش روسیه با شکست‌ها و عقب‌نشینی بیشتر،‌ مسکو را بی‌دفاع رها کرده و همه اطلاع می‌دهد تا مسکو را ترک کنند؛ همه‌ی اهالی مسکو از جمله خانواده رستوف از مسکو اسباب‌کشی می‌کنند. پی‌یر اما در شهر می‌ماند و به خیال خود در پی آن است که ناپلئون را ترور کند، اما دیری نمی‌پاید که توسط فرانسوی‌ها در مسکو دستگیر و اسیر می‌شود. هنگامی که ناپلئون به مسکو می‌رسد، هیچ یک از نجبای مسکو نیستند که برای دیدار او بیایند. در یکی از نبردها آندره به شدت زخمی می‌شود و هنگامی که در بیمارستان به هوش می‌آید به طور اتفاقی می‌فهمد هم تختی‌اش آناتول است که زخمی شده و یکی از پاهایش را از دست داده است؛ برای همین آندره نیز از گناه او گذشته و انتقام را فراموش می‌کند. هنگامی که خانواده‌ی رستوف در حال ترک مسکو هستند تصادفاً در راه با مجروحانی همراه می‌شوند که یکی از آنها آندره است. ناتاشا وقتی این موضوع را می‌فهمد شب و روز به پرستاری از او می‌پردازد، آندره که گاه و بیگاه به هوش می‌آید، ناتاشا را می‌بیند و او را می‌بخشد، اما حالش روز به روز بدتر شده و درنهایت می‌میرد. با شروع زمستان، ناپلئون مسکو را تخلیه می‌کند و در نامه‌ای به فرمانده ارتش روسیه تقاضای صلح می‌کند، اما فرمانده ارتش روسیه آن را رد می‌کند؛ با شروع یخبندان در روسیه، ارتش فرانسه هر روز بیشتر تحلیل رفته و از یخبندان و کمبود آذوقه رفته رفته متلاشی می‌شود. فرانسوی‌ها اینک می‌گریزند و ارتش روسیه آن‌ها را تعقیب می‌کند، در یکی از این تعقیب و گریزها پی‌یر به همراه اسیران دیگر از دست فرانسوی‌ها آزاد می‌شود؛ پی‌یر بعد از آزادی به مدت سه ماه بیمار می‌شود و بعد مدت‌ها به مسکو بازمی‌گردد، سرانجام او به ناتاشا ابراز علاقه کرده و با وی ازدواج می‌کند. از هنگام مرگ آندره، بین ماریا و ناتاشا دوستی عمیقی به وجود می‌آید؛ همین دوستی بعدها باعث می‌شود که نیکلای هم با ماریا ازدواج کند و خانواده رستوف در املاک بالکونسکی ساکن شوند.

اما نکات داستان جنگ و صلح که از نظر من جالب توجه بوده‌اند شامل موارد زیر هستند:

  • یکی از نکته‌های اصلی که در این رمان به آن پرداخته شده است، بیهودگی جنگ‌های مکرر و به دنبال آن صلح‌های ناپایدار است؛ جنگ‌هایی که به جز کشتن و کشته شدن هیچ دستاوردی ندارد، مگر ویرانی؛ از این رو می‌توان رمان جنگ و صلح را یک اثر در مذمت جنگ یا ضدجنگ نامید.
  • ضرب المثل «گهی زین به پشت و گهی پشت به زین» در این داستان به خوبی نمایان است،‌ مثلا در جریان فتح مسکو، ارتش فرانسه دست بالا را دارد و ارتش روسیه مغلوب است؛ حال آنکه با زمستان و یخبندان همه‌ی معادلات عوض می‌شود؛ گویی تولستوی به طور ضمنی در داستان این نکته را که «همه چیز نسبی است» به خواننده متذکر می‌شود.

  • آندره بالکونسکی یکی از شخصیت‌های محوری داستان است و دارای صفات اخلاقی پسندیده همانند شجاعت، صبر، وقار و… است؛ چیزی که در مورد آندره جالب است این است که شخصیت او در طول داستان تکامل پیدا می‌کند؛ گویی آندره با خواننده داستان همراه می‌شود و همچنان که اطلاعات خواننده از او و محیط پیرامونش بیشتر می‌شود،‌ خود آندره نیز با توجه به این اطلاعات تجارب تازه‌ای کسب می‌کند و شخصیتش کامل‌تر می‌شود؛ برای مثال در ابتدای داستان، آندره شخصیت ناپلئون را ستایش می‌کند، اما در میدان نبرد و با دیدن ناپلئون، به ناگاه این شیفتگی، رنگ می‌بازد؛ یا درخصوص گرفتن انتقام از آناتول، وقتی آندره که او را زخمی و مجروح می‌بیند،‌ کینه‌ی گذشته را فراموش می‌کند و او را می‌بخشد.

  • پی‌یر نیز یکی دیگر از شخصیت‌های محوری رمان جنگ و صلح است، برخلاف آندره، او صفات مثبت اخلاقی زیادی ندارد و فاقد شخصیت واحد است؛ چیزی که شاید ریشه در گذشته‌ی او داشته باشد. پی‌یر در سرتاسر داستان می‌کوشد تا هدفی بزرگ در زندگی برای خود داشته باشد؛ چیزی که بتواند به آن افتخار کند و باعث شهرتش شود؛ تلاشی که به نظر می‌رسد به خاطر محو کردن گذشته‌ی نه‌چندان افتخارآمیز او (فرزند نامشروع یک کنت مشهور) باشد.

  • بالکونسکی بزرگ (پدر آندره) شخصیتی است که در داستان فردی سختگیر نشان داده می‌شود که اکثر صحبت‌ها و نصایح‌اش با نیش و کنایه همراه است؛ اما نباید فراموش کرد که نصیحت‌های او از روی دلسوزی و حاصل دید عمیق و تجربه‌ای است که او در زندگی دارد.

  • بدون شک می‌توان گفت که ماریا بالکونسکی مهربان‌ترین شخصیت داستان است، او برای برادرزاده‌اش (که مادرش را از دست داده) همچون مادری دلسوز است، دختری خوب برای پدر و درنهایت خواهری مهربان برای آندره است، او شخصیت والایی دارد که بدون چشم‌داشت به همه نیکی می‌کند.

  • واسیلی کوراگین از شخصیت‌های منفی داستان است و به نوعی مکارترین فردی است که در داستان با او روبرو می‌شویم؛ او همیشه برای بدست آوردن ثروت از هیچ نقشه و حیله‌ای فروگذار نمی‌کند، اما در دنیایی که لئو تولستوی خالق آن است، نتایج نقشه‌ها و شرایط، هیچ‌گاه با خواسته‌های او هماهنگ نیست و واسیلی هیچ‌وقت نتیجه مطلوب و قابل انتظارش را نمی‌گیرد.

  • یکی دیگر از شخصیت‌های منفی داستان آناتول کوراگین (پسر واسیلی) است؛‌ فردی در داستان شخصیتی عیاش و خوشگذران معرفی می‌شود؛ به عبارت دیگر به قول سعدی «فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.» اما در انتهای رمان جنگ و صلح، از منظر آندره می‌بینیم که به نوعی آناتول جزای کارهای بد خود را می‌بیند و یک پای خود را در جنگ از دست می‌دهد.

  • به عنوان نکته‌ی آخر، در روزگاری که تمام چیزها کم‌عمق شده‌اند و چیز‌های سطحی و سهل‌الوصول محبوب شده‌اند (از غذاهای فست‌فود گرفته تا مطالب یک پاراگرافی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود)؛ خواندن رمان نسبتا طولانی «جنگ و صلح» می‌تواند لذتی دوچندان داشته باشد و کمی ما را از روزمرگی‌ها برهاند.

آیا شما نیز رمان جنگ و صلح اثر لئو تولستوی را خوانده‌اید؟ خوشحال می‌شوم که دیدگاه‌های خود را درباره این رمان، از طریق ارسال نظر با من و سایر خوانندگان این نوشته درمیان بگذارید.


برچسب‌ها: ، ، ، ، ، ، ،
مرتضی اسدی
مرتضی اسدی
سلام! من مرتضی اسدی هستم، یک توسعه‌دهنده‌ی نرم‌افزار و در این وبلاگ دست‌نوشته‌هایم را می‌نویسم.