نقدی بر جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی

جای خالی سلوچ، داستان یک زندگی است توام با فقر و تنگدستی؛ این رمان را محمود دولت آبادی در سال ۱۳۵۷ نوشته است، داستان آن، درباره پدری است که به یکباره خانواده را ترک کرده و می‌رود. رفتن او مساوی است با فقر بیشتر برای خانواده‌اش، مشکلات بزرگتر و مسائل بغرنج… من این کتاب را اخیرا خوانده‌ام و در این نوشته می‌خواهم کمی درباره این اثر زیبا بنویسم.

ابتدا پیش از هر چیز بهتر است خلاصه کتاب را به زبان من بخوانید:

داستان در روستایی تقریبا بیابانی به نام زمیج در حوالی گرگان روی می‌دهد و قصه از آنجایی شروع می‌شود که سلوچ (پدر خانواده) یک روز صبح زود از خانه رفته و دیگر برنمی‌گردد. همسر او، مرگان نیز هر چه به دنبال شوهرش جستجو می‌کند نشانی از او نمی‌یابد؛ شخصیت محوری داستان نیز همین مرگان است. سلوچ سه فرزند به نام‌های عباس، ابراو و هاجر دارد؛ عباس از بقیه بچه‌ها بزرگتر است و پس از او ابراو و درنهایت دختر آن‌ها هاجر، از همه کوچکتر است. شغل سلوچ مغنی‌گری، گچ‌کاری و تنورسازی است که هیچکدام ار آنها دلخواه پسر بزرگ او، عباس نیست و او علاقه‌ای زیادی به قماربازی دارد. پسر کوچکتر (ابراو) کاری‌تر است و نسبت به بقیه دلبستگی زیادتری به پدر دارد. مرگان در نبود سلوچ، سعی بر مدیریت خانواده دارد و سعی می‌کند در نبود همسر با فرستادن پسرانش به کارهایی مانند جمع‌آوری هیزم و فروش آن، برای خانواده نان و غذا تهیه کند. خود مرگان، زنی سخت‌کوش است و یک لحظه از پای نمی‌نشیند و با انجام کارهای مختلف و حتی پیشه‌ی سلوچ مانند گچ‌کاری سعی در کسب درآمد و مقابله با فقر دارد.

یکی از همسایگان مرگان، علی گناو نام دارد؛ حمامی روستا. علی گناو با زن و مادرش زندگی می‌کند و به خاطر حرف‌های زنش، مادرش را از خانه بیرون کرده و ساکن یک خرابه می‌کند که همین کار باعث مرگ مادرش در زمستان می‌شود. پس از مرگ مادر، علی گناو که مرگ او را از چشم زنش می‌بیند، زنش را تا سر مرگ کتک می‌زند و باعث علیل شدن او می‌شود. نازایی زن از یک سو و علیل شدنش از سوی دیگر باعث می‌شود که علی گناو به فکر یک زن جدید بیفتد. در مراسم خاکسپاری مادش علی گناو به مرگان پیشنها می‌دهد که دخترش یعنی هاجر (که هنوز دختری کم سن و سال است) را به عقد او (که فردی میانسال است) درآورد، مرگان ابتدا قبول نمی‌کند؛ ولی با اصرار علی گناو و وعده‌هایی مانند اینکه خانواده مرگان به بزرگتر و حامی نیاز دارد، فراهم کردن کار برای پسران مرگان و… او را راضی می‌کند. علی گناو ابراو را در حمام مشغول می‌کند و عباس را هم به شتربانی برای پسرعمویش -سردار- می‌گمارد.

جای خالی سلوچ

داستان در زمان انقلاب سفید و تقسیم اراضی اتفاق می‌افتد و چندتن از بزرگان روستا و کدخدا قصد تصرف و یکپارچه‌کردن زمینی به نام خدا زمین (که دست رعیت‌های روستاست) دارند و می‌خواهند با این زمین از دولت وقت وام بگیرند و در زمین نهال‌های پسته بکارند؛ آنها اکثر اهالی را با دادن پول راضی می‌کنند که سهمشان از خدا زمین را بفروشند. اکثر اهالی روستا به فروختن سهمشان راضی می‌شوند به جز مرگان؛ بزرگان روستا از طریق پسران مرگان قصد خرید زمینشان را می‌کنند و درنهایت عباس دو دانگ زمین را به آنها می‌فروشد، ابرو، پسر دیگر نیز با وعده‌ی راندن تراکتوری که قرار است برای شخم‌زدن زمین‌ها خریداری شود نیز راضی به فروختن دو دانگ سهمش می‌شود. پس از عروسی علی گناو با هاجر، داماد مرگان نیز سهم یک دانگ دختر او را به بزرگان روستا می‌فروشد.

در ادامه داستان، در یکی از روزها که عباس شترهای سردار (پسرعموی علی گناو) را به صحرا برای چرا می‌برد، یکی از شترها که بهارمست شده است به او حمله کرده و قصد جان او را می‌کند، عباس از دست شتر فرار کرده و به ناچار خود را به چاهی می‌اندازد، شترِ مست خود را سر چاه می‌اندازد؛ در ته چاه که خشک شده و بی‌آب است عباس دو مار افعی چنبره زده می‌بیند. عباس ساعت‌ها در چاه می‌ماند؛ ترس از مرگ، مارها و شترِ مست، همه و همه باعث ترسی تا سر حد جنون در عباس شده و موهای او تماما سفید می‌شود. این دوران، دوران سرخوردگی و ناامیدی مرگان است، پسر بزرگتر،‌عباس، او به یکباره پیر شده و دیگر توان کارکردن ندارد، پسر دیگر او، ابراو، راننده تراکتور شده و دیگر کمتر به خانه سر می‌زند، دختر کم سن و سال او همسر علی گناو میانسال شده و شوهر او سلوچ که کماکان خبری از او نیست.

در قسمت انتهایی داستان، یک دانگ زمین مرگان به زور و توسط پسرش به تصاحب بزرگان روستا درمی‌آید و در خدازمین نهال پسته کاشته می‌شود. پس از مدتی یکی از بزرگان روستا به نام میرزاحسن،‌ با وامی که بواسطه خدازمین از دولت گرفته است، سر بقیه شرکاء را کلاه گذاشته و می‌گریزد و ابراو هم که روی تراکتور کار می‌کرد بیکار می‌شود. اهالی روستا نیز به خاطر کم‌شدن آب قنات دراثر مکینه‌ای (پمپی) که بزرگان روستا برای آبیاری کار گذاشته‌اند؛ شکایت کرده و باعث پلمپ شدن مکینه می‌شوند. درنهایت مرگان و پسرش ابراو هم تصمیم می‌گیرند برای کار مهاجرت کنند؛ عباس که دیگر توان کار ندارد به فکر راه‌اندختن یک بقالی در روستا می‌شود. مرگان هنگام خروج از روستا برای مهاجرت، مردی را می‌بیند که به نظرش بسیار آشنا می‌آید؛ این مرد همان سلوچ (پدر خانواده) است که در ابتدای داستان خانواده را ترک می‌کند…

نقد و بررسی داستان

  • محمود دولت‌آبادی، با چیره‌دستی و ظرافت خاصی به بیان داستان پرداخته است؛‌ گویی که در تمام صحنه‌های داستان حضور دارد. توانایی و پرداختن او به جزئیات در تمام داستان مشهود است.
  • شخصیت محوری داستان (مرگان) به هیچ عنوان بی‌عیب و نقص نیست، او هم همانند همه‌ی انسان‌ها رفتار می‌کند و در سطحی بالاتر قرار ندارد، اشتباه می‌کند، در مسائلی سرسختی نشان می‌دهد، برخی مواقع تسلیم می‌شود، بعی از تصمیماتش را علی‌رغم میل باطنی‌اش و به پیروی از سنت حاکم بر جامعه می‌گیرد و… .
  • در بسیاری از قسمت‌های داستان دیده می‌شود که افراد در ظاهر بسیار دین‌دار و مذهبی هستند؛ ولی در عمل مشاهده می‌شود که مطابق نفع شخصی خود عمل می‌کنند؛ در سراسر داستان با سوگند خوردن‌های مختلف و متنوعی روبرو می‌شویم که همه درون‌مایه‌ی عمیق مذهبی دارند، ولی در عمل برای مسائل پیش‌پا افتاده‌ای مطرح می‌شوند. یکی از عواملی که به نظر می‌رسد که تنها ظواهر دین در بین مردم داستان باقی مانده است، می‌تواند فقر باشد؛ چرا که به فرموده‌ی پیامبر (ص)، «اگر فقر از یک در وارد شود ایمان از در دیگر خارج می شود.»
  • البته باید توجه داشته باشیم که فرهنگ و سنت حاکم بر جامعه‌ی داستان که در واقع نمایی از جامعه روزگار دهه‌ی ۵۰ شمسی است، جنبه‌های مثبت زیادی دارد، از جنبه‌های مثبت داستان، احترام به افراد مسن، کمک به افراد بی‌بضاعت، نگه داشتن حق نان و نمک و… است.

اگر شما هم این کتاب را خوانده‌اید، خوشحال می‌شوم که برداشت خود را از مطالعه‌ی این کتاب (از طریق ارسال نظر) با من و خوانندگان این مطلب به اشتراک بگذارید.


برچسب‌ها: ، ، ، ، ، ،
مرتضی اسدی
مرتضی اسدی
سلام! من مرتضی اسدی هستم، یک توسعه‌دهنده‌ی نرم‌افزار و در این وبلاگ دست‌نوشته‌هایم را می‌نویسم.

نظرات


فروغ برزگر

سلام،دیروز تمومش کردم،فقر بیش از حدشون آزار دهنده بود،بالاخره سلوچ چی شدش؟زنده بود؟
از امروز مشغول خوندن ملّت عشق هستم.

مرتضی اسدی

با سلام و درود؛ همانطور که در پارگراف پایانی خلاصه‌ی داستان نوشته‌ام؛ سلوچ زنده بود و در آخر داستان پیدایش می‌شود، عدم حضور او دستمایه‌ی اتفاقات زیادی برای خانواده‌ی او بود که‌ داستان «جای خالی سلوچ» را رقم زده است.

سمانه خانی

درود دوست عزیز درواقع بازگشت سلوچ نه در واقعیت که در خیالات مرگان اتفاق می افتد و پایان داستان وهم آود است

مرتضی اسدی

با سلام و تشکر از شما بابت نظر خوبتان، از آنجایی که دولت آبادی در آخر داستان به طور روشن به وجود یا عدم وجود سلوچ اشاره نمی‌کند و به نوعی نتیجه‌گیری آخر داستان را به عهده‌ی استنباط خواننده می‌گذارد؛ بنابراین نظر شما نیز می‌تواند درست باشد.

مسلم

سلام مرسي من اين داستان را با توصيف شما خواندم، مختصر و مفيد و البته کاملا تلخ و غم انگيز... به نظر من هدف آقاي دولت آبادي از اين داستان تلخ و نج آور اشاره به يک نکته مهم و آن هم نقش کليدي مرد در خانواده است.. آنجا که سايه مردي از خانه اي کوتاه مي شود خانواده پراکنده شده و ديگران در صدد سالاري بر خانه و خانواده برمي آيند... همانطور که به درستي توصيف کرديد هر فرد هم براي رسيدن به اهداف خود قدم برمي دارد ... جاي خالي سلوچ را امروز در خانواده ايراني به خوبي مي توان ديد.. آنجا که مرد خانواده به عنوان شوهر و پدر از جايگاه رفيعش تنزول کرده و جامعه امروزي بي قيد و بند شده است و نسبت به ناهنجاري ها بي تفاوت شده است.. البته من موافق پدرسالاري نيستم اما معتقدم زنان و مردان جايگاه خود را دارند که برخي از روشنفکرنمايان با برچسب زدن هاي تعصب گونه اين جايگاه ها را حقير و بعضا جا به جا کرده اند.
با تشکر

مرتضی اسدی

باسلام و احترام؛
از اینکه نظرتان راجع به «جای خالی سلوچ» را با من و خوانندگان این نوشته به اشتراک گذاشتید، از شما بسیار سپاسگذارم.

حمید

سلام -برداشت من از پایان داستان پیدا کردن جسد سلوچ در قنات بوده و مرگان و همراهان با جسد وی در داخل جوی آب مواجه شدند.سلوچ به داخل قنات افتاده و به این دلیل ناپدید شد........

مرتضی اسدی

با سلام خدمت شما دوست عزیز
معلوم است که شما این رمان را با دقت و تیزبینی خاصی مطالعه کرده‌اید؛ با توجه به وقایع انتهایی داستان، برداشت شما نیز می‌تواند جزء پایان‌های متصور برای «جای خالی سلوچ» باشد.
تا اینجا ۳ پایان مختلف برای جای خالی سلوچ مطرح کردیم، نخست برداشت من بود که می‌گفت در انتهای داستان سلوچ زنده است و به زمیج برمی‌گردد (امیدبخش‌ترین پایان)؛ دوم برداشت خانم سمانه خانی بود که در نظرات گفتند سلوچ مرده است و داستان پایانی وهم‌آلود دارد؛ سومین پایان نیز نظر آقای حمید است که می‌گوید سلوچ در چاه مرده بود و به این دلیل گم شده بود.

شهریار، علی سینا

سلام
از ابتدا تا انتهای رمان، درد مرگان درد من بود. سهل انگاری سلوچ در مدیریت خانواده و ناتوانی مرگان در تربیت فرزندان دور باطلی است که آینده پسران مرگان را نیز شامل میشود. پسران درس نخوانده مرگان که دوران کودکی را محیط پدرسالار می گذارنند یاد ندارند چطوری در شرایط سخت خانواده خود را حمایت و همبستگی خانواده را حفظ کند، طوریکه همه در زیر یک سقف، خودش برای خودش آب و نان تهیه میکرد. درد عضو خانواده درد همه نبود، گرسنگی عضو خانواده برای بقیه مهم نبود. فقر پدیده بد و وحشتانک است، اما درس نخواندن، تربیت نشدن، و بی سوادی چیزی بدتر از همه و عامل همه اینها است.
این واقعیت و حقیقت زندگی تمام خانواده های فقیر و طبقه پایین اجتماعی ما (افغانها) است.

برای من درد آور و اشک آور بود خواندن این رمان. کاش عباسی مرگان میدانست که خانواده او چقدر به او ضرورت دارد.

مرتضی اسدی

با سلام و احترام؛
بسیار از شما ممنونم که به موضوعات بنیادی و مهمی اشاره کردید که در حقیقت علت و پدیدآورنده‌ی چنین داستان پردردی بوده‌اند و شاید از نظر بسیاری از ما پنهان مانده باشد.
به امید روزهای بهتر.

سروش

این کتاب رو به تازگی تموم کردم. و واقعا با داستان و شخصیت های اون زندگی کردم.
بسیار تصویر سازی عالی داشتن آقای دولت آبادی. ولی خوب شاید واسه جوانی در سن و سال من کتاب اگر ریتم و ضرباهنگ تندتری داشت واسم جذاب تر بود. مثلا کتاب سمفونی مردگان ریتم سریع تری داشت و من 4 روزه به اتمام رساندم ولی خوب توصیفات و شخصیت شناسی ها نسبت ب جای خالی سلوج ناقص بود.
زمینج نماد ایران بود...
سوز سرما فقر و منفعت طلبی بزرگان و مهاجرت و ...همه نمادهایی واقعی در تاریخ و حال ایران است. در پایان من هم نظرم این است ک ارونه در چاه نبود بلکه سلوچ بوده. سلوچ ک با بیرون آوردن جنازه اش از چاه ب نوعی باعث باز شدن چاه شد. و دلیل دیگری ک این برداشت را کردم این بود ک سلوچ ب خون آغشته بود و وقتی مرگان متوجه او شد ک با چشمانش رد باریکه ی خون را گرفت. ولی باز هم به این دیدگاه شک کردم چون در صفحاتی قبل تر سردار صدای ارونه را از چاه میشنید. پس با این اوصاف خیالات مرگان و این که مقنی را ب شکل سلوچ دیده هم محتمل است.

مرتضی اسدی

با سلام و احترام؛
از اینکه نظرتان راجع به این رمان را با من و سایر خواندگان این مطلب به اشتراک گذاشتید از شما سپاسگذارم؛ این که داستان را به صورت نمادین توصیف کرده‌اید نیز در نوع خود جالب توجه است. برداشت شما از انتهای داستان شبیه برداشت آقای حمید است که در چند دیدگاه بالاتر نوشته‌اند.

حامد

فقر مادر تمام تیره روزی های نژاد بشر است در جامعه مرد سالار این کتاب میبیند که سلوچ مرد عنوان داری نبوده ویه شخص معمولی بوده ولی با رفتن یا مردنش، تمام فلاکت ها به سمت این خانواده روان میشود ونبود یه تکیه گاه به شدت احساس میشه ودر اخر معلوم نشد سلوچ واقعا برگشته یا در خیال مرگان هنوز زنده است

مرضيه

باسلام
كتاب بسيار زيبايي ست مثل بقيه اثار استاد دولت آبادي...باعث تمامي بدبختياي خانواده مرگان سلوچ بود .بخش ازدواج هاجر و پيري عباس خيلي غم انگيز بود
.بنظر من سلوچ آخر داستان برگشت و مرگان خيالاتي نشده بود

مرتضی اسدی

با سپاس از آقای حامد و خانم مرضیه برای اینکه نظرشان راجع به این رمان را با من و سایر خواندگان این مطلب به اشتراک گذاشتند.

امير حدائق

سلام و تشكر از وبلاگ خوب شما
من كتاب صوتى رو گوش دادم و بسيار جذاب بود
نكات مهم ذكر شد اما نكته اى كه نظر من رو به خودش جلب كرد تفاوت عباس و ابراو بود
در جامعه كنونى ما كه ارزش ها متفاوت شده اند و ضد ارزش تبديل به ارزش شده، دولت ابادى به خوبى به اين مطلب اشاره ميكند كه زرنگى هاى عباس در اوایل داستان در کوتاه مدت باعث موفقیت می‌شود ولی نهایتا ابراو است که موقعیت بهتری پیدا کرده و اعتماد بیشتری به خود جلب می‌کند ، دزدی های کوچک و بزرگ عباس برای او لحظه هایی شاد ولی عاقبتی شوم دارد و زحمات ابراو، لحظاتی سخت ولی پایانی بهتر از عباس را رقم میزند، البته که « بی مایه فتیر است » و ابراو هم در اثر تزلزل بنیاد خانواده نمیتواند موفقیت ویژه ای کسب کند.
هنر دولت آبادی همان گونه که شما در نقد خود اشاره کردید خاکستری دیدن انسان‌هاست؛ سیاه و سفیدی وجود ندارد، وجوه تاریک در همه ما وجود دارد. ابراو زحمتکش قصد جان مادر را می‌کند ، عباس پلید به رقیه برای خریدن ناس کمک می‌کند ، مرگان شریف اسیر سردار می‌شود و ....

مرتضی اسدی

با سلام خدمت آقای امیر؛ از اینکه نکات داستان از نظر خودتان را با ما به اشتراک گذاشتید از شما سپاسگذارم؛ نکاتی که نوشتید همگی جزء نکات جالب و پنهان داستان «جای خالی سلوچ» است که شاید از نظر من یا سایر خوانندگان مخفی مانده باشد و این نشان از این دارد که این کتاب صوتی این داستان را با دقت گوش کرده‌اید و در تحلیل آن نیز دقت و تیزهوشی خاصی داشته‌اید.

آرزو

خلاصه داستان خیلی جامع و خوب بود به عنوان کسی که داستان و نخونده میگم خسته نباشید چیزی که من بر اساس خلاصه این داستان تونستم درک کنم نبود پدر که اگه نباشه هیچ چیز سر جاش نیست به نظر من تو این داستان هاجر بیشتر از همه سختی کشیده باشع هاجری که بخاطر سن و سال کمش مجبور به ازدواج کسی که چندین سال از خودش بزرگتره بشه مردی که ازدواج قبلی داشته و یا حتی امکان داره روانی هم باشه اون مرگ مادرشو ب از چشم زنش میدید و خیلی چیزای دیگه که قطعا اگه پدر بود خیلی از این اتفاقات نمیوفتاد

مرتض اسدی

با سلام و احترام؛ خوشحالم که خلاصه‌ی من از جای خالی سلوچ مورد توجه شما قرار گرفته است، بی‌شک نبود پدر در خانواده و سختی‌هایی که هاجر در این داستان متحمل شده است از نکته‌های مهم این داستان است.

محبوبه نوذري

داستان كتاب به زيبايي روايت شده بود و اما انچه بيشتر از فقر حاكم بر خانه مرا ناراحت ميكرد روابط نامهربانانه فرزندان بود و مرگان هم هر انچه در توان داشت براي خانوادهاش انجام داد ولي چه ميشود كرد بعضي اتفاقات از حيطه اختيار او خارج بود

مرتضی اسدی

ضمن تشکر از شما برای ارسال نظر، آنچه مرگان برای فرزندانش در سراسر داستان انجام داده است؛ همگی از مهر مادری او سرچشمه گرفته‌اند که گاهی نیز رسم و رسوم حاکم بر جامعه آن را تحت تاثیر قرار می‌دهند (مانند ازدواج هاجر با علی گناو).

سمانه

داستان تأثیر گذاری بود. در تمام طول داستان میتونستم صحنه ها رو مجسم کنم و این قدرت پردازش آقای دولت آبادیست. در آخرین صحنه هم مرگان خیال میکند و باور دارد که اگر سلوچ حضور داشت میتوانست مشکل چاه را حل کند. او بازگشت ناممکن سلوچ را در خیال خود با غرور برخواسته از توانایی و موفقیت وی در آنچه رخ می توانست داده باشد، در عین خستگی و با لباس آغشته به خون تصور میکند.

مرتضی اسدی

با سلام. بله، همانطور که در نکات آخر این نوشته اشاره کرده‌ام، پرداختن آقای دولت‌آبادی به جزئیات از نقاط کلیدی «جای خالی سلوچ» است و این باعث می‌شود که ما بتوانیم صحنه‌های این داستان را در حین خواندن مجسم کنیم.

م.ف

با سلام.جای خالی سلوچ به زیبایی،جای خالی سلوچ را در جای جای زندگی مرگان و فرزندانش به تصویر میکشد.چهره خشن زندگی را در فقر و بی پناهی، زیبا به تصویر میکشد.
شخصیت و احساسات مرگان به عنوان یک زن مقاوم و عاشق با حسهای زیبای مادرانه و زنانه و انسان دوستانه را خوب به تصویر و توصیف میکشد.شخصیت عباس که تنها به خود و دلخواسته هایش میرسد و تا آخر داستان همچنان ذاتش پابرجا میماند.ابروا که در نهایت همراه و رفیق مادر شده و هاجر زبان بسته.....
و سپاس فراوان از شما

مرتضی اسدی

با سلام؛ خیلی از شما ممنونم که ویژگی‌های هر یک از شخصیت‌های داستان را به اختصار توصیف نمودید.

پریسا

با سلام،جای خالی سلوچ کتابی بسیار زیبا و تاثیرگذار است.من که از صفحه به صفحه اش لذت بردم. به نظر من در پایان داستان سلوچ برمی گردد و این سلوچ است که راه آب را باز می کند، ولی اینبار مرگان نمی ماند و می خواهد برود چون در پایان کتاب آمده: معدن چه جور جایی است؟ ایا برای زنها هم کار هست؟و.....

مرتضی اسدی

با سلام و احترام، همانطور که شما می‌گویید (و در نظرات قبلی نیز در مورد پایان داستان با دوستان بحث کرده‌ایم) زنده بودن سلوچ و بازگشتش به زمیج در واقع امیدبخش‌ترین پایان متصور برای جای خالی سلوچ است.

فاطمه

قسمت هایی از داستان برای من گنگ بود، دوبار در اواخر کتاب که مرگان دنبال مس هایش است اشاره شده که مادر و پسر که منظور مراد و مرگان است.
آخر کتاب گنگ تموم میشه ولی با این دیدگاه مخالفم که سلوچ توی چاه بوده، چون هم عباس توی اون چاه افتاد و هم ارونه. ولی با دیدگاه پریسا موافقم، کاملا منطقی است

مرتضی اسدی

با سلام و سپاس از ارسال دیدگاهتان درباره جای خالی سلوچ؛ اگر اشتباه نکنم در اواخر داستان٬ دولت‌آبادی به این اشاره می‌کند که چون از کودکی، مراد دوست ابراو بوده است، برای مرگان همانند پسرش هست، پس اصطلاح «مادر و پسر» آخر داستان هم زیاد گنگ به نظر نمی‌رسد.

سیما

من دیروز خوندن این کتاب بسیار زیبا رو تموم کردم، مثل بقیه آثار آقای دولت آبادی، از بابت تصویر سازی بی نظیر بود و واقعا همه جای کتاب رو میتونستم تصور کنم. به نظر من در آخر داستان سلوچ برگشت، ولی برگشتنی که هیچ نفعی به حال بقیه اعضای خانواده نداشت، بچه های مرگان هر کدوم به نحوی از دست رفته بودند، خود مرگان هم با اینکه تمام تلاشش رو کرده بود تا نظام خانواده از هم پاشیده نشه، ولی موفق نبود، تا جایی که نتونسته بود خواسته ها و جسم خودش رو هم در برابر شهوت سردار حفظ بکنه.... هرچند که یه امر طبیعی بود و به نظرم آقای دولت آبادی این قسمت داستان تمام تلاشش رو کرده که امر نیاز جسمانی رو کاملا طبیعی به قلم بیاره و از این بابت گناهی بر دوش مرگان نذاره، اون هم در تاریخ و زمانی که اوج نجابت یک زن سوختن و ساختن بدون شوهر بوده و سرکوب نیازهای طبیعی جسمانیش...
به نظرم دیگه بازگشت سلوچ برای مرگان اونقدرها هم مهم نبود، چون با اینکه مردی رو دید که شبیه سلوچه و برگشته به روستای خودش، ولی مرگان در آخرین جمله کتاب سوال میکنه که آیا تو معدن برای زنها هم کاری هست؟؟؟
این نشون دهنده این هست که مرگان از حضور و وجود سلوچ گذر کرده ....

مرتضی اسدی

با سلام و درود، واقعا برداشت کاملی از کتاب داشته‌اید و بسیار از شما سپاسگزارم که تحلیل خودتان از این داستان را به تفصیل با ما به اشتراک گذاشتید

سمیه

با سلام
همین امشب خوندن این کتاب زیبا و تاثیر گذار رو تموم کردم...آقای دولت آبادی بسیار زیبا و ماهرانه جزییات رو به رشته تحریر در آوردن بطوریکه من خواننده از خوندنش دل نمیکندم... در کنار همه ی دیدگاههایی که شما و دوستان عنوان کردین چیزی که برای من جالب و در عین حال دردناک بود فضای مردسالارانه ی حاکم بر جامعه به حدی زیاد بود که مرگان سهمی از ارث شوهر خود نداشت و یا در جایی امضا بخشیدن خدازمین از سهم هاجر، توسط علی گناو که همسرش بوده انجام شده ...در جایی که هر یک از پسران درآمد فروش بوته ی خار رو میتونن خرج خودشون کنن دختر همون خانواده برای ازدواج خودش نمیتونه تصمیم بگیره... این برای من بعنوان زن در این جامعه بسیار ناراحت کننده بود..
سلوچ مرد کار بوده و در عین تلاش، چیز زیادی عایدش نمیشده و خانواده ش در فقر بسر میبرده ..همین فقر ریشه ی عشق اون و مرگان رو خشکاند بطوریکه مدتها جای خواب سلوچ کنار تنور بیرون از اتاق بود و مثل شبح رفت و آمد میکرد ...با همه ی این تفاصیل وجود او برکت این خانواده بود.. وقتی رفت..شرم .حیا.احترام.امنیت و همان اندک نان هم از خانه رفت...وقتی مرگان تصمیم میگیره که بدنبال عشقش( سلوچ) بره همون نیروی عشق باعث بازگشت سلوچ میشه.. بنظرم حتی اونجایی که مرگان از سلوچ در مورد کار در معدن میپرسه، نشان از این میده که مرگان از همه چی دل کند حتی فرزندان و فقط و فقط به بودن با سلوچ فکر کرد حتی اگر منجر به کار در معدن بشه..
در زمینج مردان بظاهر با ایمان زیادی بودن حتی با وسواس زیاد در مورد پاک بودن اما در میان این جماعت تنها مراد پسر صنم، زنی که قمارخانه و شیرکش خانه داشته، میتونست مثه یک مرد واقعی مورد اعتماد مرگان باشه حتی بیشتر از فرزند پسرش..
و چیزی که در همه ی دوره ها همیشه وجود داشته با همه ی تغییراتی که در سیستم اقتصادی کشور روی بده ندار همیشه نداره..بقول مراد: سهم ما پیش از این مزدوری بوده، بعد از اینم مزدوریست.پیش از این وجین و درو میکردیم و مزد میگرفتیم حالا کار دیگری میکنیم و مزد میگیریم ..

مرتضی اسدی

با سلام و درود. با توجه به مواردی که نوشتید، مطمئنم که این کتاب را با دقت مطالعه نموده‌اید؛ از اینکه برداشت خودتان را برای من و سایر خوانندگان نوشتید از شما سپاسگزارم.

شیوا

سلام به نظر من در آخر داستان سلوچ برمیگرده و اینک برخی دوستان گفتند که درون چاه افتاده کاملا منتفیه چون اوا داستان گفته میشه که سلوچ از خانه میره و هیچ نشانی ازخودش باقی نمیزاره جوری که مرگان روز اول متوجه منمیشه که شوهرش رفته جوری که هیچ موقع قرار نیست برگرده و این موضوع چند با تاکید میشه ...
به نظر من سلوچ رفت و در انتها برمیگرده چه بسا مرگان از این برگشت خوشحال باشه !

مرتضی اسدی

با درود و سپاس، برداشت شما راجع به آخر داستان شبیه برداشت من و جزء امیدبخش‌ترین پایان‌های متصور برای جای خالی سلوچ است؛ همانطور که در دیدگاه‌های بالاتر بحث شد، دوستان دیگر، دو پایان متفاوت هم برای این داستان قائل هستند که هر دو به مرده بودن سلوچ در آخر داستان اشاره دارد (پایان وهم‌آلود/مردن سلوچ در چاه).

محمد

سلام
من هم کتاب رو خوندم. بسیار تاثیر گذار بود. در این چند روزی که کتاب رو میخوندم احساس میکردم که دارم در زمینج زندگی میکنم. خیلی جذاب و گیرابود.پایان داستان هم به نظر من بستگی به برداشت خواننده داره.همه ی برداشت ها میتونن درست باشن. از نظر خود من بازگشت سلوچ ساخته ذهن وهم آلود مرگان بود. این برداشت منه

مرتضی اسدی

با سلام خدمت آقای محمد،‌ همانطور که شما نیز گفتید؛ دولت آبادی در آخر داستان به طور روشن به وجود یا عدم وجود سلوچ اشاره نمی‌کند و به نوعی نتیجه‌گیری آخر داستان را به عهده‌ی استنباط خواننده می‌گذارد.

حمید خان

با سلام
بنظرم موضوعی که آقای دولت آبادی در این داستان تعمدا تاکید میکند موضوع خشونت است. خشونتی نهفته در دل مردمان این سرزمین نهادینه شده است.از خشونت کلامی مجری در فضای خانواده و جامعه تا خشونت فیزیکی و جسمانی. صحنه تجاوزگونه علی گناو به دخترک تازه بخت هاجر.صحنه قورت دادن خرده پول با نخاله ها و دفع آن توسط عباس .صحنه درگیری عباس و لوک و نیز تصور قطعه قطعه کردن شتر در دل چاه ! البته باید توجه داشت که آقای دولت آبادی این رمان را مقارن با تحولات عمیق اجتماعی و انقلاب ایران و در دل مبارزات با رژیم پهلوی نگاشته است و قطعا با لحاظ تمایلات انقلابی و ایجاز و استعارات در خصوص مبارزه با ظلم میبایست رمان را نگریست. قطعه قطعه کردن شتر که را آب را در تاریکی ودر دل سیاهی بسته است و اشاره به اینکه حتما خونریزی لازم است تا از دل شب راه آب و روشنایی باز شود اشاره به لزوم انقلاب و تحولات است.بنظرم مرگان نماد ایران است که به تمامی طبقات و افراد جامعه فارغ از دشمنیها و کینه توزیها به یک نسبت خدمت رسانی میکند و مادری ! مام وطن و بهر روی باز هم خیانت میبیند و نامرادی .و تنها و تنها اوست مرگان که دست از کمترین خاک نمیشوید و بار تاریخی هزاران ساله ظلم و خشونت از آشنا و بیگانه به دوش میکشد.اوست که در آخر سلوچ را در هیبت یک منجی میبیند کسیکه با شولای خون و کاردی در دست نجات دهنده کاریز و مردمان سرزمین شده است.

مرتضی اسدی

با سلام و احترام؛ بی‌نهایت سپاس به خاطر اینکه وقت گذاشتید و برداشت خودتان را از «جای خالی سلوچ» برای ما نوشتید؛ همانطور که گفتید خشونت یکی از چیزهایی بود که‌ در اکثر قسمت‌های این داستان مشهود بود. در مورد نمادین بودن داستان نیز با توجه به زمان نگارش آن، چنین موضوعی می‌تواند درست باشد و دور از ذهن به نظر نمی‌رسد.

زهرا

کتاب فوق العاده ای بود من موقع خوندن چند دقیقه کتابو میبستم و به حال مرگان و هاجر میسوختم برداشتم از اخر کتاب زنده بودن سلوچ بود و با نظر و برداشت دوستی که گفته بودن سلوچ تو چاه مرده مخالفم چون دوست نداشتم درد دیگه ای به درد مرگان اضافه بشه خیلی چشم انتظار همسرش بود و پنهانی عاشقش بود همینطور ابراو هم وابسته پدرش بود من امیدوارانه به پایان داستان نگاه کردم

مرتضی اسدی

با سلام و درود به دیدگاه مثبت‌اندیش شما؛ خیلی ممنونم که برداشت خودتان را از این داستان برای من و سایر خوانندگان نوشتید.

مرتضی چابک

داستان بسیار غم انگیزی هست اما نکات خیلی مهمی هم داره،
اینکه مرگان مظهر انسانیت هست، به همه کمک میکنه، کسی رو ناراحت نمیکنه، از سالار عبدالله متنفر نیست، کربلایی دوشنبه سراسر نیش و کنایه س اما از خونه بیرونش نمیکنه ، ابراو بدترین رفتار باهاش داشته اما باز بخشیدش و مهمترین قسمت اینکه در پایان از سرادر متنفر نیست بهش کمک میکنه....
و صد البته داره دنبال سلوچ میگرده، سلوچ، کسیکه مسبب اصلی سیر تباه شدگی خانواده است.
چنین انسان هایی وجود دارن اما خیلی کمیاب...
مثل مرگان باشیم، مثل کوئین باشیم ، در سه گانه نیویورک پل اُستر...
مثل...
پایان جای خالی سلوچ به هیچ وجه معلوم نیست
چون اگه واقعا مرگان سلوچ رو دیده که داره میاد چرا بعدش گفته معدن چه جور جایی هست؟ و برای زن ها کاری هست؟
و دو جمله آخر هم میتونه نشانه برگشت سلوچ باشه:
شب میشکست
شب بر کشاله خون میشکست..
هم میتونه به این معنی باشه که بعد اینهمه سختی امید به رهایی از فلاکت هست اما بشدت و به سختی ....